آندیا عشق قشنگ مامان و بابا آندیا عشق قشنگ مامان و بابا ، تا این لحظه: 12 سال و 7 ماه و 1 روز سن داره

آنـدیـا تک گل بوستان عشق مامان و بابا

تولد بابا جون.......

سلام قند عسلم امروز تولد بابا جون بود ولی اون رفته بود خونه مامان جون اینا شب که اومد خونه هدیه ای که براش خریده بودم بهش دادم خیلی خوشحال شد عزیزم آرزو کردیم که سال دیگه سه نفری برای بابایی جشن بگیریم و حساب کردیم شما تا سال دیگه این موقع تقریبا شش ماهی سن داری عزیزم تو هر روز داری مامانتو میترسونی آخه لکه بینی دارم تو رو خدا هر چی زودتر جاتو محکم کن تا خیال مامان و بابا راحت شه عزیزم یه وقت رفیق نیمه راه نشیا ببین چقد دارم بهت میگم تــــــــــــولــــــــــدت مبـــــــــــارک عشقم 30 شهریور 92ساعت 17:20 ...
31 شهريور 1392

ســلام نفســـم.......

ســلام نفس مامانی دیروز رفتیم دکتر واسه اینکه بهم دارو بده جات محکم شه عزیز دلم دکتر گفت نی نیت  الان شش هفته است میخاست سونو داخلی کنه قبول نکردم با سونو شکمی هم شما رو ندید گفت برو از بیرون سونو کن چون دقیق تره رفتیم ولی واسه همون موقع نوبتمون نشد عزیزم مامانی خیلی استرس داشت ولی خب بابایی پیش مون بود انرژی+میداد رفتیم پیش دکتره قبول کرد یه بار دیگه خودش سونو کنه برامون سونو کرد و ساک خوشکلتو دید ولی هنوز ضربان قلب نداشتی آخه خیلی زود بود گفت 20 روز دیگه بریم سونو واسه ضربان قلب بهم دارو داد +آمپـــول که یه کم درد داشت ولی ارزششو داره باید تا پایان بارداری هر شب استفاده کنم تا دیگه تنهامون نذاری و بری امروز دوباره میریم پیش...
3 شهريور 1392

جـــواب آزمـــایــــش

خدایا شـــــــــکـــــــــــرت بـــــــهتر از این نمــــــــی شه امشب بابایی رفت آزمایشمو آورد ++++++بود عزیزم دیگه یه مدرک دارم از اینکه تو توی دلمی عزیزم خــــــــیــــــلی خوشحال شدیم بتام 5000 بود با 7روز تاخیر خــــــدایـــــا این شــــادی رو ازمون نگیر عزیزم دیگه امشب بابایی نرفت دنبال مامان جون فردا میره عزیزم خــــــیلـــی مراقب خودت باش یه وقت تنهام نذاریا 31مرداد92 ساعت 12:09am ...
31 مرداد 1392

آزمـایـش دادم

ســـلام  به کنجد توی دلم عـــزیز م امروز هفت روزه که از اومدنت باخبریم امروز صبح با بابایی رفتیم آزمایش دادم گفت شب بیاید واسه جوابش عصری بابایی میخواد بره دنبال مامان جون بیارتش تا پیش ما باشه عزیزم آخه من هیچ کاری نمیتونم انجام بدم تو این مدت هم همه کارا رو بابا جون انجام میداده عزیزم مواظب خودت خیــلی باش چون نمیخوایم دوباره از دستت بدیم هر روز داریم با بابایی صحبت از اومدنت میکنیم ما اینجا خیلی بهت احتیاج داریم ع ـــزیــــزم   30 مرداد ساعت 10:20 A.M ...
30 مرداد 1392

انتــــــظار اومدنت

سلام عزیزم دیشب با بابا جون رفته بودیم رستوران واسه افطار دعوت بودیم خیلی خوش گذشت ولی بعد که اومدیم خونه داشتم لباسامو عوض میکردم بابایی سریع دوید اومی تو اتاق منم یه جیق بلندی کشیدم خیلی ترسیده بودم رفتم آب طلا خوردم و بعدشم خوابیدیم ولی خیلی کمر درد ودل درد داشتم تو دل خودم میگفتم اگه چیزی هم تشکیل شده باشه تا الان دیگه از بین رفته خیلی ترسیدم شب به زور از کمر درد خوابم برد عزیزم صبح که بابایی میخواست بره سر کار اومد بوسیدم وگفت یه خواب خوبی دیدم که بچه دار شدیم وپسری بود و طبیعی به دنیاش آوردی و گفت خودم ازش مراقبت میکردم  خیلی خوشحال شدم از اینکه اینا رو تعریف کرد بعد که رفت من بی بی گذاشتم منفی شد البته هنوز خیلی مونده تا دقیقا م...
27 مرداد 1392

مرداد ماه شـــــاید اومدم

عزیزم مرداد ماه میخوام تلاش کنم ببینم میای تو دلم یا نه ؟؟؟؟؟؟من اینجا بی صبرانه منتظر اومدنتم ازخدا جون اجازه بگیر هر وقت بهت گفت میتونی بری بیا پیشم .ولی من امیدوارم اولین بار که خواستمت بیای تو دلم عزیز مامانی. 29/تیر92 توسط مامان جون ...
27 مرداد 1392